|
يادداشت های يک جغد |
|
یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۸ تهران 88
شهر تاریک شهر بی نشان شهری که خون های برآمده از دماغ و دهان بر چشم های خیره به سکوت دلمه می زند.
شهر فرامین و شهر اطاعت شهر پیروزی شمشیر بر خون و پیروزی خون بر خیابان های سوخته.
شهر قدم های سکوت و قلم های شکسته شهر آتش سیاه و دود سپید و اشک های بی هق هق
شهر انگشتان افراشته به آسمان روز و طنین شباهنگام عظمت خدا
شهر سبزی به سرخ نشسته شهر پرخرداد شهر من شهر ندا تهران ٨٨
دوشنبه اول تیرماه ٨٨ پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ بعد از سالها
هروقت می خواهم بگویم که کاملن اتفاقی بود یاد عنوان کتابی از شیوا ارسطویی میافتم: امده بودم با دخترم چای بخورم... منهم نمی دانم یکهو چطور شد که سر از اینجا در آوردم و دلم خواست چیزی قلمی کنم و حرفی بگویم. روزگاری گذشته که انگار دنیای من از این رو به اون رو شد. حالا منم و این خانه ی قدیمی که برایم پراز خاطره هست و بهترین های زندگی ام را شاید این جا پیدا کردم که خالص از ما بود و در اوج و انگار شمع قلم وجود ما آخرین پت پت های قبل از خاموشی خودرا اینجا زد و بعداز گذر روزهای سخت دیگر چیزی باقی نماند. به هرحال خواننده ای که نیست. بگذار اینجا برای تنهایی خودمان ذرت پرت کنیم! یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ گاه به خودم می گویم که به آن روزنه های آبی فکر کن که در عمق نگاه جوجه ها هستند. گاه می آیم و در برهوت ادای نی لبک زدن در می آورم. اما واقعیت این است که توقع آدم باید از خودش به اندازه باشد و متناسب با روزگاری که می گذرد و گه هایی که قبلن خورده است!! به قول یکی از خوب نویس های وبلاگستان، خیلی خوب شده که من از یارکشی در این بازی خارج شده ام. نمی خواستم وقتی که اینجا از عمق ترانه های بی صدای خودم می گویم فکر کنم که دارم برای کسی می نویسم. ـ یعنی چیزی به واقع خلاف کارکرد این رسانه!!- یادم هست در شور و شر جوانی یادداشت های مفصلی داشتم به نام: «برای کس دیگر». حالا هم دلم می خواهد در عمق زاویه ی خودم صدایم بپیچد در این برهوت. مثل صدایی که در یک چهاردیواری بی روزنه می پیچد. مالیخولیا هم عالمی دارد چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ بیش تر از یک سال گذشت. چیزی هم که بتواند ربطی به این سکوت داشته باشد تغییر نکرد. خیلی وقت ها دلم می خواست بیایم هوهویی سر بدهم اما به خودم می گفتم که چی؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ب.ظ توسط جغدهرچند که با آمدن جناب هاله ی نور یه بخشی از زندگی مان تکلیفش مشخص شد. اما از آن طرف قطعه نویسندگان و هنرمندان و اهل فرهنگ در قبرستان ها کم کم رونق می گیرد. باید بروند کشکشان را بسابند. شاید هم بهتر باشد. اما در کل این جغد هنوز نمی تواند هوهویی غیر از سیاهی سر بدهد. بعد هم می گویند جغد شوم است. گاهی اوقات به نبوی و دیگرانی که جنبه ی طنز دارند حسرت می خورم. کاش می شد با همین ادبیات الکن کمی پهلو به طنز بزنم و از سیاهی هم لبخندی بسازم بر لبان همان معدود کسانی که میخوانند. حالا که نمی شود سکوت بهتر است. به هرحال گفته بودم که نمی خواهم تعطیل کنم. حالا هم هوهویی کردیم که بگوییم هستیم. به قول کانت: من هو می کشم پس هستم. شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤ مانده بود تنها يک خداحافظی کوتاه. ديگر اظهر من الشمس شده عقيم شدن قلم من و خاموش شدن هوهوی جغد. هرچه کردم ديدم نمی شود که بيايم و حرفی بزنم و سياهی گسترده نشده باشد. سکوت و خاموشی بهترين گزينه است. مخلص همگی تان يا حق جغد
پ.ن. اگر دوباره اينجا چيزی نوشتم قول می دهم که به آدرس همگی تان رجوع کنم و خبر بدهم. پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳ می نویسم در صفحه های کاغذی. در حقیقت کاغذ و قلم و بعد بی هیچ انگیزه ای نمی آِیم تا برای شما واگویه اش کنم در این مجاز حرف و واژه. تکه ای از کتابی برمی دارم. به یاد شما تا بگذارمش اینجا و بعد کاملن بی انگیزه رهایش می کنم. می ماند در پوسیدگی کاغذهای سررسید چرمی ام و در بوی مرگ بز که از جلد و عطف اش زبانه می کشد. همین است که روزها میگذرند بی هیچ هوهویی از جغد و بعد کم کمک دوستان راه کج می کنند به سویی دیگر و حاشیهی این جنگل آسفالت(*) تک شاخهای می شود برای مجال آرام جغد. آرامم این روزها. برگشته ام به همان خانه ی سالها قبلم که یاد گرفته بودم حرصم را با فشار دندانها برهم به درون بریزم و سکوت را ابزاری کنم برای پرواز خیال و خیال را بگسترانم به چشم انداز لحظه هایی ناب. برگشته ام دوباره به خانه ی سالها قبل شطرنج زندگیام. و صدا میکنم خودم را با طرح خندهای: ... تو پیش نرفته ای ... تو فرو رفتهای.(*) اما آرامم و آن دو جفت چشم های نگران حالا بیشتر می خندند و گاه در گوشم زمزمه ای میآید از شعور احساس دستانم که رها میشود به گسترهی دیگران – به خوبی. آرامم این روزها و سرریز اظطرابم را خالی میکنم به بیدارخوابیهای شبانه و تمنای کریه خواب که نمیآید- که با دست می راند و با پا پیش میکشد!- آرامم و نگرانیام را میگذارم برای خالی خلوت دستشویی و سیگاری که کنار هواکش و تکیه داده به دیوار میگیرانم! و اگر تصویرم در آینه نگاهی به من بیاندازد، به لبخندی میهمانش میکنم. آرامم و دیگر نه روزنامه را ورق می زنم و نه به کلام مصوت سیما نگاهی می اندازم و هروقت هم که دشنهی کلام این اخبار در گوشم فرو رود، به گور پدر پیام دهنده از بالا تا پایین .... آرامم و می دانم که اهل دغل بلدند که به خوبی و راحتی از منافع مردم خرج کنند و امتیاز بدهند تا پرونده اتمی مسکوت بماند. تا خفگی مستدام بماند- انشاالله. تا نه هجده تیری باشد و نه شانزده آذری و نه هیچ کوفت و زهرمار دیگری. – انشاالله! می دانم که صدای نه به گوش هیچ تنابندهای نمیرسد و مدام به نقل قول دوست استادی از فیلسوفی معاصر در بعداز سقوط آلمان فکر میکنم که از راه حل خشکانیدن توتالیتاریسم میگفت. خب. خوب است همین دیگر. اگر بیش از این از آرامش و بی دغدغگیهایم بگویم باز می ترسم که همین اندک خواننده هم مصلحت نبینند که کامنتی بگذارند. خوب ما همه به هرحال خورده بورژوازی ساده دلی هستیم که محافظه کاریمان باید جایی خودش را نشان بدهد دیگر... به هرحال آرامم!
(*) حتمن می دانيد که اين ها وام گرفته از ديگران است چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳ زخمه برای هومن وطنخواه می بینمش که زخمه بر دیوار می زند. رسم کهنهای است. قدمت قرون دارد. از ماوا گرفتن در غارها بگیر – یا حتی قبل تر- تا تنهایی های دیگری که مقابل نیاز تن و جان دشنه ای می شوند نشسته در سینه وسر. حتی سیاه چال ها و هویت امروزیشان: انفرادی. یا حتی تکه ای از دیوار کنار تخت سه طبقه ی پادگان. کمی کودکانه اش می شود فوران حس های جستجوگری که بچه را به خط کشی دیوار می کشاند.گاه خطی پرهیجان و گاه نقشی روایتگر. شکل دیگرش هم صورت مبتذل خلق و ماندگاری است در قالب یادگاری. حتی بر سنگ و آجر بنایی باستانی و کهن: نامی.تاریخی. خطی. ثبت لحظه در انگاری خرد و سخیف؟ صورت سانتی مانتالی هم دارد با یک جفت اسم غیرهمجنس یا حرف اول نام ها به لاتین و یک پنج وارونه که باید تداعی فوران محبت باشد: قلب. مرد را می بینم که در ادامهی کوچه باغ خاکی قدم برمی دارد. ییلاقی است با سبزی تیرهی کوهستانی که آب از عمق زمین می گیرد بیشتر، تا از آسمان! دره ای محصور میان حصار سنگی کوهستان. بی رودخانهای حتی. آب هست، گاه زیاد هم می شود. اما همه جوشیده از دل زمین. مردرا می بینم چشم دوخته به به خاک و سنگ کوچه که گاه نم آبی تکه ای را تیره کرده: لکه ای قهوه ای. دیوار در کنار این گذر رفته تا پیچ بعدی. دیواری سنگ چین شده که خود عمق باغ است و حصار نیست. در مقابل اما علفزاری است از باغی دیگر. در پیچ بعدی ایوانی کاهگلی با طاق ضربی و اندود شده با گچ سفید حضور دارد.در میان این ایوان در چوبی بلوطی با دو کوبه ی مفرغی جاخوش کرده. زیر ایوان با قوس جناقی دو سکوی سنگی است و در ادامه ایوان دیوار کاهگلی می رود تا در چوبی طویله که معلوم است سال ها با سقف کاهگلی فرو ریخته اش بسته مانده. مرد حالا نشسته بر سکوی سنگی و با قلوه سنگی بر دیوار زخمه میزند. چیزی انگار حک میکند. میکشد یا مینویسد؟ مرد را می بینیم. زخمه می زند بر دیوار کاهگلی ایوان جلوخانه. بی شک در همنوایی این کوچه باغ های ییلاقی محصور میان کوه می شود در اندرون این موجود سلولهای خاکستری سرش را زیر و رو کرد. شخم زد. خلواره های یاد به وضوح بر تلنبار پنج دهه _ یا بیشتر_ برق می زنند. جلوه می کنند: اتاقی با ساز و نوا. آلاتی آویخته بر دیوار. کتاب هایی تلنبار شده بر پاره های چوب که بر آجرهای خام استوارند. مرد آغوش پرو پیمانی از زن دارد. ایستاده ، مقابل پنجره ای گشوده به باغ با آن سروها و چنارهایش. لب هایی که با جدال شهوتناکی بر هم گره خورده اند. زبانی که تمثیل وار رخنه می کند در دهان. نفس هایی تند و دستانی که بر بدنها می لغزد. طوفانی از آمیختگی تنها که شهوت اش درمرز هم آغوشی متوقف مانده است. تندباد بوسه گاه فرو می نشیند و آرامش پرسکوت دو نگاه را بهم پیوند می دهد. هزارها غم آمیخته در همنوایی این دو نگاه و دست زمختی که شلاله ی موهای سیاه را نوازش میکند. باد کوهستان برگ ها را به نجوا میآورد. مرد را می بینم که سنگ را رها کرده برزمین و قدم های سنگین بر خاک و خل راه می گذارد. هنوز می شود این هجوم سکوت را در تنهایی مرد کاووش کرد. میان همان خاکستریهای تلنبار شده بر شش یا هفت دهه توالی روز و شب. یادواره هایی که زنده اند و ریشه دارند. نجوای برگ ها زمزمه ی همیشگی این یاد ها می شود که در جان نشسته اند. انگاره هایی همیشه زنده.
جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳ نه
دهانش را نزدیک گوشم آورده و زمزمه می کند: سایت شما را هم بسته اند؟ اما من که سایتی ندارم. می گویدهمان که یک چیزهایی می نویسی. ... می آیم چک می کنم. نه هنوز هوهوی جغد خطری برای این «گاوگندچاله دهان» ها ندارد. هنوز اینجا آن قدر چسناله های روشنفکری و حرف های غامض و صد پهلو هست که نظر «برادران» را جلب نمی کند. وقتی دور می زنم و کسب خبری می کنم می بینم که همان سیاست موش خوردگی و موش مردگی و با پنبه سربریدن و شناسایی کردن و بعد محکم بر فرق سر کوبیدن هنوز ادامه دارد. خوب اراجیف ما در امان است. هنوز هم میتوانیم بیاییم و سردر لاک خود فروکنیم و به تکرار سکوت را برشماریم و به هزاران سخن در خاموشی اکتفا کنیم: که آینه کرداری برجانیست... دلم گرفته بود. از همه چیز و همه جا. از همه ی این سیاهی آرایش شده. از این کثافت عجوزه ای که ساخته اند و ساخته ایم( ماهم همگی مان در ساختنش شریک بودیم حتی با سکوتمان) و بعد این نامردان با هزار نام مقدس، سرخاب سفیدابش کرده اند و به خوردمان داده اند. می دانی؟ من از این که ایمان مردمان به سخره گرفته می شود و وسیله ای می شود برای قدرت مداری حضرات ، دیوانه می شوم. از این که نام مقدس نور می شود بهانه ای برای برپایی سیاهی و شبی که پایان اش محال می نماید و مشتی که بر دهانی می کوبد که سخن به گزافه نمیگوید. یکی از شاگردانم که دانشجوی نقاشی در بهترین دانشگاه هنری پایتخت است و خیلی ها آرزوی رتبهی دورقمیاش را داشتند و حالا با سرخوردگی مواجه شده یک آف لاین برایم گذاشته بود: اینکه اورکات را بسته اند به درک و اصلن هیچ اهمیتی ندارد ولی می خواستم بپرسم آخه ما چرا اینقدر خاک برسر هستیم؟ برای شخص او پاسخی داشتم اما اگر این سوال را گسترهای از ما از خودمان بپرسیم آیا جوابی هست؟ مدام مینالیم از سختی از سیاهی- هرکس در هر گوشه ای – فشار اقتصادی، بحران های اجتماعی که فقر و فحشا و ستم جنسی و سنی ساده ترینشان شده، استبداد سیاسی، سانسور فرهنگی،.... وهمینطور می شود نوشت و نوشت از سیاهی و افسردگی. همه اش هم بالاتر از حد و توان انسانی. چرا اینقدر خاک برسر هستیم؟ چرا اصلن باید اینجوری باشد؟ می دانی؟ ساده است. ساده است که سردر گریبان کنم و هوهوی جغدی خودم را سربدهم اما گاهی اوقات به خودم میگویم نکند که من هم با این ژست روشنفکری و کلی گویی و کل نگری پوستهای ساختهام برای پنهان کردن ترس خودم از فریاد زدن. از نه گفتن. نکند آن محافظهکاری کم کم در جان من هم رسوخ کرده و شدهام همان مترسکی که در جوانتری هایم مسخرهاش میکردم؟ یکروز عادی که میان ترافیک خیابانها و دود هوا قل قل میخوردم، احساس کردم که آن ترس مهوع خورده بورژوازی در من هم دارد مینشیند و اگر قرار باشد فلان نه را بگویم یا حداقل یک بیانیه اینترنتی را امضا کنم فکر صلاح خود به سرم می زند!!! سراسیمه آمدم و هرجا که میشد صدایم را همنوا کردم.( البته به دور از همهی مسخره بازی هایی که پوسیدگان تاریخی به نام اپوزیسیون علم کردهاند!) راستی کسی هست که بتواند بگوید چه جوری میشود نه گفت و انعکاس این نه را در بیکرانگی شب گم نکرد؟
جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳ سکوت سکوت سکوت ..... که خاموشی به هزار زبان در سخن است.... جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳ هذيانی در نبود تصويرم در آينه
باران می بارد. بوی پاییز، بوی نم سرریز می شود از لای پنجره با خنکایی دلچسب و صدای ریزریز قطرات آن دختر نداشته ام که می بارد بر من و همه زمین و خانه های این شهر. اویی هم که باید باشد نیست. شاید بیماری در خود کشانده باشدش. خبری نیست و هیچگاه بی خبر نبود. نگاه می کنم به آینه و تصویری نیست تا به من بگوید از خودم. دلم می خواست می توانستم انگار کنم که این تصویر سکنا گرفته در لحظه هایی که دزدیده شده اند از دریدگی روزمره ی زندگی اش. دلم می خواست انگار کنم که سامان گرفته برای هفته ای شاید. هفته ای که مثل یک سفر خوب و پر خاطره می آید و می رود و یادش تا همیشه می ماند در خاکستری خیالمان. عطر بهاری اش نیست تا در کلام جاری ام کند. نگاه کردم به شگفتی وبا دقت بر این صورت و خطی دیدم کشیده و محو. یادگار عذاب ها و تحمل ها و سکوت ها و جنازه هایی که به خاک سپردتشان. خطی محو از کناره ی پره ی بینی آمده تا گوشه ی لب و خطهایی دیگر زیر پلک چشم. همه مان اگر روزها را یکی یکی قتل عام کنیم از این دست خط زیاد داریم ولی کمتر است خطهایی با چنین تقدسی. انگارم می رود به آسمان و این خط را منطبق می کند بر زخم های ناصری. خون دلمه بسته ای را ماند. .... تصویرم در آینه نیست و از همین اول کار بی طاقتی و نگرانی سرشارم می کند و مثل مار می خزد زیر پوست تنم. سرم را این ور و آن ور می کنم و از این پنجره به آن پنجره سرک می کشم و مدام مقابل این جعبه دنبال تصویر خودم در آینه می گردم که متناظر متشابه معکوس من بود و حالا نیست. سامان گرفته آیا؟ سکنایی یافته؟ یا من شده ام آن کنت ترانسیلوانیایی که مینایش با تصویرش از آینه – هردو باهم – گریختند و دندانهایی برای حفره ساختن بر گلوی آدم ها به جایشان آمدند؟ کجا را بگردم؟ همه ی این مجاز خالی می شود از همه چیز وقتی که من خودم را در آینه ام نبینم و سایه ام از من گریخته باشد. دیگر سیم ها و آنتن ها و ماهواره ها هیچ ذره ای را به حرکت نمی آورند در این دنیایی که من بی تصویر رهایش شده ام. من که اهل معامله نبودم و حضرت ابلیس را هم جایی جاگذاشتم و جلو زدم ازو. پس تصویرم چرا نیست؟ هیچ نقاش پر اعجازی هم نقشی از من نزده تا من بمانم و او برود در گرداب زمان. تنها یادم هست که مدام چیزی در گوشم زمزمه می کرد: کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد. کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد. کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد. آن هم در آن ده دورافتاده بعداز جنگ های داخلی و بعداز خاطره ی مبهم بولیوار. اما من نه سرهنگم و نه خاطره ای از تودرتوهای هزارتوی ژنرال دارم. پس تصویرم را چه شده؟ ساعت ها، ساعت ها می نوازند اما نه آن تیک تاک مالوفشان را. این بار نوایی است آمیخته به شاعرانگی و زنانگی و نویسندگی. ( ترا به خدا نگو که نمی دانی از چه می گویم و از کدام نوا و کتاب و تصویر پرحرکت حرف می زنم!) با یک حرکت ساده همه درها را بست. پنجره ها را کیپ کرد تا هیچ مجرایی برای من نماند و حالا رها شده ام در نگرانی نبود او که در آینه می دیدمش همیشه. به کلامی. به یادی. به صدایی. پی نوشت: دخترم باران که ببارد مدام. نیمه شب منتهی به جمعه هم که باشد. همدلی و همکلامی هم که مهر سکوت زده باشند و تصویرت هم از تو گریخته باشد... دیگر چه توقعی از هوهوی جغد می توان داشت؟
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳ باران بهار
برخویشمان اگر راهی بود باران را به میمنت بهار دوباره به راه می نشستیم. گوش می کنی؟ این صدای ریز و مدامی را که می تواند به اشک نوزادی مانند باشد؟ به لطافت بهار و بارانش. همین صدایی که این روزها گه گاه قطره ها بر ساز پنجره ها می نوازند. با خنکای تیزی که خبر از سرما می دهد. صدا که می رسد، بوی خاک که بلند می شود، زمین که نم می گیرد... غرق می شوم در خنکای تیزش و می شنوم صدای دخترکم را که هیچ گاه نداشتمش. بهار که می آمد همیشه تکان می خوردم و حالا دیری نیست که بهار برایم شده هرم گرم نفس هایی مسیحایی که کورسوی امید را با دخترکش باران به من هبه می کند. حتی این فصل رنگین و پراز بشارت سرما و مرگ هم با هر بارش باران برایم می شود یادواره ای از آن حضور زندگی و تولد. دخترک نداشته ام باران، و آشوب قطره هایش که چون بوسه ای سرتا به پایم را نوازش می کند با هر حضورش. بهار شرم نگاه است / با هلالی ماهی آویخته به گردن / قطره های شوری ست / که گاه بر پنجره و گاه بر صورت می نشیند./ و هرکدام مرواریدی است / که اگر به نخ بیایند / حس غریبی می شود بر سرانگشتان از خواب برخاسته ی بهار.......بهار باران است / و خنکای نرم نفس / در ذهنی مه آلوده. / بهار باران است / و شگفتا که فراموش می شود با هر قطره اش / زخم همه تلخی های من. جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳ آمده ام به خود کشان. کشان کشان. آمده ام تا باز با کلام راهی باز کنم از میان این جنگل سیاه شب و جغدوار هویی بکشم. می آمدم و می دیدم که کلام ام همه پهلو می زند به لابه. چه سود مویه و گلایه کردن وقتی که «راه نیست. ماه نیست . نه آب و نه آفتاب نیست...»؟ نمی خواستم این کلام در زیر آن سرلوحه صحه ای باشد بر پندار عامیانه ی نحوست جغد. این پرنده ی تنها و شب پر، تندیسی است از نیاز به آرامش؛ از نیاز به گریختن و ماوا گرفتن در حاشیه ای و گوشه ای. وقتی که شاخ بوته ی درخت اش را می گیرند؛ می جوید برای گریزگاهی دیگر و در آخر در حاشیه قبرستانی و ویرانه ای - که کمتر پای مردمان در شب اش به آن می رسد- سامان می گیرد و همین مردمان هوهوی «مرغ حق» اش را در تنهایی اش می کنند عامل نحوست و بعد شکسته بالی هم می آید خودش را پشت سر این مرغ پنهان می کند و لابه اش را از کله به کلام می ریزد. آن وقت می شود مصداق شومی و نحوست در همان ذهن عامیانه و گاه هم متفکرانه!..... کشان کشان حالا که کمی دور شده ام از آن هجوم سیاهی در آغاز این فصل برگ و رنگ؛ حالا که فاصله گرفته ام و باز دوباره لحظه ام را در مجالی می جویم؛ حالا که رکیک ترین فحش های چارواداری را نثار گذشته و آینده می کنم؛ حالا. همین دم دمای صبح رمضانی که امسال بی خبر از من آمد. حالا که صدای بشقاب های سحری همسابه ها می آید. حالا که موج خستگی را مثل همه کار و زندگی ام پشت گوش انداخته ام. حالا کشان کشان خودم را کشانده ام تا کلام را مائده ای کنم ( شاید حتی تلخ و بد مزه) برای آن میهمانانی که به هوایی به این جغدخانه سرک می کشند به تمنای معنایی. و بار شرمندگی ام را در مقابل همین چند میهمان وفادار کم تر کنم. از خودم هم باید بگویم؟ برایتان از فراخی و چشم انداز پنجره ها و آن کاج و چنار گفته بودم ماهی پیش. سندش هم همین پایین تر است. می بینید؟ حالا اما باز اثاث کشیده ام. در کشاکش آن هجمه ی سیاه در آغاز پاییز. آن وقت که دلم مرده بود از تحمل تابستانی گرم و بی بهار و در تمنای بارانی بهاری. در کشاکش غلیان آن سیاهی به اجبار باز اثاث کشیدم و این بار به دخمه ای قدیمی با چشم اندازی تنگ به شیشه هایی مشجر که اگر کنارش بکشم دیواری سرد و سیمانی است و شیشه های مشجر دیگر و حفره ای که عمیق می شود به سنگی صاف. خودم را و اثاثم را تلنبار کرده ام در این دخمه و دورادورش را هم تا سقف کتاب چیده ام در قفس هایی آهنی. شاید مبادا که بگریزند و خوانده شوند!!! اما خوبی اش این است که جغدوار تر شده است ماوایم. شب و روزم را گاه گم می کنم در این دخمه و بیدارتر می مانم. پشت به قبله و نیاز روح ، گاه حتی نماز عشق می گذارم مقابل این جعبه و چشم انداز شیشه مشجر. دشنه ای شده ام آیا؟ دشنه ای که بی رحمانه از این دخمه، با زخمه ای روزها را می کشد و شب ها را پناه می آورد بی صدای هویی؟ نه دیگر این اغراق است. باز هم صدای هویم هرچند کوتاه به گوش می آید در این دنیای مجاز که همه می آیند و می روند بی هیچ نشانی که بشود لمس اش کرد. تنها کلام است و کله و ذهن. حالا دیگر باد هوا هم شده ام و مثل نسیمی می آیم تا مثل باد بروم و مدام زمزمه کنم از دوری و دیری و گرفتاری. شما که می خوانید خود سامان بدهید و پیوند بزنید این زمزمه را با هوهوی پر طنین جغدی که در شب می خواند. حالا اگر هر هوی اش یاهویی نشد دیگر حجاب زمانه است. دوری است که آشنایان می دانند مصداق ظهور اسم مکر و اسم قهر آوست و گریز و گزیری نیست. حجاب روی حجاب است و «پیش نرفتن و فرو رفتن». تنها لحظه را باید دریافت در این ویرانی ای که نردبان ابرها را گرفته است. سحر هم گذشت و دیگر زمان آن است که ملجایی بجویم در رویایی که شاید بهار باشد و بارشی از آسمان. بعداز ماهی سکوت دیگر گرافه گویی بس است. تابعد خیرپیش. شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳ پاييز برايم با سياهی و گره خوردگی آغاز شده. شرمنده ی همه ی آن ها که می آيند و کلامی تازه نمی بينند. بار صليب گاه خيلی سنگين می شود و تحملش ديگر توانی برای واگويه نمی گذارد. تا مجالی ديگر و توانی نو در همين شرمندگی خواهم ماند. پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳ آمده ام به جای جديد. مقابل ام پنجره ای ست بزرگ که شاخه های چناری با برگ های رو به زردی احاطه اش کرده. پنجره ای ديگر در کنار و برگ های سوزنی کاج. ساختمانی قديمی با ديوارهای پيش ساخته و زپرتی و سقف کاذبی که حايل شيروانی ست. اتاق بزرگی ست اين. با موکت نخ نمای زرشکی که انگار سالها به کف اين خانه خدمت کرده. ساختمان در کوچه ای بن بست که بوی پاييز را همراه کرده با خنکی شميران. از پنجره که نگاه کنم کنار خانه های نوساز هنوز دوسه تا از يادگارهای باغ های شميران با ديوار کاهگلی و سقف های شيروانی در منظرم می ماند.يکی همين مقابل است و بوی پيری می دهد و سرشار از نوستالژی. می دانم که کم کم دارد مهرش را به دلم می نشاند اين باغ که نشان از روزگار خوبی دارد و حالا فرتوت و بيچاره مانده تا جيب های پراسکناسی بيايد و ويرانش کند و بر ويرانه هايش تخم منحوس هيولای بتن و آهن بکارد و چشم انداز ديگری از کوه ها را با زخمه ای نازيبا بپوشاند. آمده ام به جای جديد و تنهايی و سکوت را فعلن غنيمتی می دانم برای لحظه هايی که کم کم پر می شوند از شلوغی اين شهر و فصل جديدی که خنکايش با طوفانی از رنگ همراه می شود. البته اگر خاکستری بی فام دود بگذارد رنگی به چشم بيايد در اين شهر همه سياه و خاکستری و فسرده.
چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳ به شدت مشغول اثاث کشی هستم در محل کار جديد. تابعد... سهشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳ نوشتن
برای هشت های رضا در غربت نوشتن. این که کلمات رها و ردیف شوند به دنبال هم در خطی و بعد خطی بعد. یکی بعدازدیگری. یکی به دنبال دیگری. به جستجوی معنای پنهانی در پس ذهن و معنای دیگری پیش روی دیگری. برخواسته از آن چه که قداست کلام را راهبری می کند. روایتی تودرتو که بارش را خالی می کند بر گردهی واژگان و حکایتی می شود از وانهادگی، از کوبیدن بر در بسته، از رسیدن به انتهای کوچهی بن بست با درهای بسته و دیوارهای بلند. از پرسه در مکعبی بسته. شاید هم گاه گاهی فریادی تهی در خالی خلا. انگار کن که از پشت شیشهی چند جدارهای فریادت میکنند: صدا آن پشت رها میشود اما معنا راه میبرد به تلاطم این سو. از فراز کوههای یخی و اقیانوسها و قارهها می گذرد: نوشتن. انگار کن شب در واههای در کویر یله آرمیده باشی رو به آسمان و این سقف کوتاه با میلیاردها روزنهی نور بر سرت گسترده. چنان نزدیک که دست بلند میکنی تا فراچنگ آری و چنان دور که دستت در خالی هوا رها میشود بر آستان یاس..... جوان، کتاب با جلد سرخ را بر دست دارد و انگشتی لای صفحات و از پنجرهی گشوده به رخوت ظهری تابستانی از میان آن شاخهای نارون کهنسال -- که ناجوانمردانه مرد—نظاره گر سکنای هوای دم کرده در کوچه است. تصویر بعد تصویر. در نوشتن. یکی به دنبال دیگری. جستجو در قابهای کهنهی عکسهایی مدفون به زیر سلولهای خاکستری: ... کودک شباهنگام از پلههای منتهی به خواب بالا میرود و نور لامپ کوچه بر شیشهی مشجر تصویری هولناک میسازد در انگارههای ذهنش: حضور شر. شیطان. کمی این طرف تر: چشمان خردسال دخترک بعداز نوشتن دیکتهی پایانی مشقهای آن روز با رطوبتی غمناک خیره میشود در روشنی نگاه و با پلک زدنی آرزو می کند برای سالهای دور در آیندهای که از حالا از دست رفته. نوشتن. بار کلمات از ارابهی توالی و منطق عام روزمره سرریز می شود در چسبناکی گل جاده. ردیف واژگان میخواهد جایگزین تک اسلایدهایی شود که با تردستی ذهن از فراز سالها می پرند. قاب کهنهی دیگری از نوشته: دو زانو بر موکت مقابل پیکرهی سیمینگون چهرهای جوان. سرشار از شوردر جایگاه جسارت و اقتداردر زانو زدن و بی هیچ استخارهای: سنگینی بار درخواست را در دستان مهر کوبیدن. نوشتن. گسترهی آبی مواج و سرکشی که به پیوند آب و آسمان می رسد. زمزمهی دوبارهی صدای شاعر از فراخنای یاد: آن جا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود...... یار همه سالیان بارقه ای از دود است. همراه و همیشه ناظر سرگشتگیها و وانهادگیهای این روح شوریده. شاخهی نوری که گاه بر لب است و گاه میان انگشتان: ته کوچه درخت کهنسال توت، نشان پاتوقی بود برای بلعیدن هوس بادود. آن گاری حالا واژگون شده. منفجر شده و ترکشهای کلمه با تیزی خطوط درهمش بر سرو روی و تن اشیا و آدمها فرو میروند و معنا سرگشته میشود در سطح ظاهر- میان تصویر و واژه! میان روایت هجر و صورت قاب گرفته در شیشه عقب ماشینی که از کوچه بن بست خارج میشود. معنا سرگشته تر میشود میان آدمهایی که تابوت همبازی هفت سنگ را بر دوش میکشند و شعارهای تشییع کنندگان. انچوچکی با یک ونیم برابر قد اسلحهاش که پوزخند میزند به خیسی صورت تراشیده شده....... حالا چشمان دریده میشوند در دود سیگار و فنجان اسپرسو و ژست روشنفکری. تصویر دیگر پرش دارد در میان خطوط نوشته. نگاه کن. خوب نگاه کن. موهای این رفقا بلند است تا کمر و با هر ضرباهنگ دف به سویی رها میشود در حرکت دوار سر و نگاه میکردم که چگونه عشق از آن چشمان تیرهی پرسشگر که خیره شده اند به تو فوران می کند به اندرون لایه های فضا با زمزمهای از دوری، دیری، گرفتاری.... انگاره ها در سرگشتگی واژه، در این سیل ویرانگر کلمات مدام نهان و پیدا میشوند. عذری که برای شکستن جام طلب میکند زخمی است خوب نشدنی و دردی واقعی که سد سکوت را میشکند و گاری واژگان را واژگون می کند: نوشتن. یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳ هو ــ سه بار مداوم با طنينی که خاموش می شود در سکوت ستارگان. همين. دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳ شعری برای باغچهها شعری برای پنجرهها شعری برای راه یافتن به قاب کهنهای بر دیوار با خطی خوش در کاغذ ابروباد شعری چون باد برای بردن ابرهای چشمانت شعری چون برق برای لرزاندن قلب ها شعری برای پرواز از فراز کوهها و آبها شعری برای سامان در تنهاییهای صد خیال شعری برای بوسهها در تب و تاب زمانی کوتاه شعری برای چشمها در تلاقی دو نگاه شعری برای شهوت، رخوت، خواب شعری برای معنا، حرکت، توان شعری برای عشق، انسان شعری برای بهار و شکوفههای ایمان.
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك نارنج سپینود رقص بربام اضطراب حقیقت و زیبایی باشما نیستم دوات، فیلترینگ ! نه پرشينبلاگ |
