|
يادداشت های يک جغد |
|
دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳ هوهويی برای رضا قاسمی و رمان چاه بابل
چاه بابل را از رضا قاسمی خواندم. از سرتا ته و بدجوری هم گرفتارم کرد. چه روزهایی که در آتلیه راه رفتم از زهر تلخیای که به جانم ریخته بود و چه این دوسه روز که ذهنم چون معدهی ماری به سختی مشغول هضم واقعه بود. حالا اما فاصلهای گرفتهام با بارعاطفیاش و آمدهام هوهویی بکنم. هرچند که مدام مجله ادبی دوات را دنبال می کنم اما به هرحال این خانم سپینود و وبلاگ ایشان و بحثی که آن جا راه انداختند باعث شد که گرفتار تاریکی چاه بابل بشوم و این قلمی ها را بگذارم این جا. اول از همه فکر کنم میتوان موضوع رمان را همچون تصویری لایه بندی کرد. لایهای زیرین، لایهای میانی و لایهی رویی. شاید هم با کمی دقت لایههای بیشتری برایش بتراشیم اما این سه واضح است. رودخانهی تاریکی در زیر رمان در جریان است از اسطوره و مآثر مذهبی. اول که هاروت و ماروت است و چاه و داستان دلدادگی به ناهید یا زهره. بعدهم تناسخ مطرح است که ریشههای صوفیسم و شیعی آن میشود رجعت وعود ارواح. (که خود جای بحث دارد) این ها را دربیکرانگی اگر باهم بیامیزیم مندو می شود یکی از ظهورات آن فرشتگان در چشیدن عذاب دنیوی. دنیا هم بر حسب این تفکر مکان جسمانیات کثیف است و اسفل السافلین و عالم ماده و چون زندانی تاریک برای روح ملکوتی. فرشتگان عذاب دنیا را اختیار کردهاند و زمان مدور تفکر عرفانی، معادی جسمانی رقم میزند از تکرار عذاب. ماروت چون پرومته در یک چرخ دوار از عذابی ابدی است. مدام متولد میشود در این زندان روح در عالم شهادت و ناهید میآید و درد عاشقی و هجر و عذاب ابدی.... لایه ی میانی می شود حدیث آدمهایی بیخانه. شخصیتهایی که رانده و مانده هستند. پرورش یافتهی یک حوزهی فرهنگی که در حوزهای دیگر سر میکنند و از همه مهمتر ریشههای خود را از دست دادهاند. کمال، نادر، مندو هرکدام روحهایی رها و سرگردان هستند که از ریشههای خود جدا شده و با جدیت سعی در فهم محیط و شرایط جدید دارند اما ریشهها، عقدههای روانی و به تعبیر یونگ ضمیر ناخودآگاه جمعیشان و آرکیتایپ روانشان مدام در همه چیز دخالت میکند و وضعیتی پارادوکسیکال به وجود میآورد. اینان مهاجران بیوطن و بیخانمانی هستند که تجربههای تلخ روزگار گذشته ارتباطشان را با پیشینه فرهنگی (به معنای عام) کاملن گسسته. یکی آرمانگرایی را بر لجن کف حمام در حالت مفعولیت جنسی استفراغ کرده و مانده با 381 جنازهی اعدامی روی دستانش. یکی در نوحهخوانیهای تهییج کننده برادر حداد و زمان سنگسار شدن و کوبیدن بلوک سیمانی برسر عشقاش و... همین است که در سرتاسر این روایت از آن نوستالژی مهاجران هیچ خبری نیست. کسی پروای بازگشت به اصل ندارد که از اصل بریده و رفته. حتی نادر که با ویرانی زندگی پاریسیاش رو به سوی غرب و غربت بیشتر دارد. لایهی رویی روایت هم داستان خوانندهی سنتی ماندنی آریایی نژاد است که به دنبال رهایی از توتمها، عقدهها و کامپلکسهای کودکی و یافتن راهی برای رهایی و رسیدن به سبکی از همه کنده و رفته و آخر هم سربه میان پاچههای زنی خیابانگرد میکند تا درد تاریکی را تسکین دهد. این لایهها همچون سه سطح روایی در جریاناند. موازی و جدا ازهم و ناگهان در نقاطی همدیگر را قطع میکنند. درهم میپیچند و باز هرکه راه خود می رود. تا دلمان بخواهد اشاراتی سمبلیک، ایهامهاو استعارههایی هست که لایهها رابه هم ربط میدهد. شخصیتهای دیگر هم هرکدام نقشی در ربط لایهها و معرفی آنها دارند. با چنین دیدی میتوان گرههای داستان را ازهم باز کرد. آن پارهی پنجم و بحثهای روشنفکرانه و متظاهرش در واقع مایه اتصال لایههاست. عدم درک غربت و ساخت معنوی تفکر شرق را روایت میکند و بازیهایی که هرکدام رو به سویی دارند.
این میشود کوتاه شدهی تحلیل من_ خواننده حرفهای – از رمان. اما حالا برویم سروقت بحثهای وبلاگ حضرت سپینود: اول از همه یک پاشنه آشیل و چشم اسفندیاری ست که همه مارا به نوعی تکان میدهد. من این چشم اسفندیار را برای اخلاقیات جنسی به کارمیبرم چرا که تجربهی این 25 سال اخلاقگرایی عجیب غریب جامعه و حکومت همه ما آدمهای ساکن در این گربه را به شدت درگیر تناقض کرده. نسل جدید یعنی نسل متولد ده شصت شمسی به بعد که دیگر هیچ. غرق در این تناقض آشکار است. و همه باهم داریم بارش را میکشیم. اگر بخواهم حوصلهی شما را سرنبرم خلاصه وار باید بگویم که ایران محصور در جمهوری اسلامی در زمینه اخلاقیات جنسی دارای سه سطح ادارکی ست. اول اخلاقیات سنتی است. (تمنا دارم در کلام من سنت را به مفهوم فریتهوف شوانی و کوربنی بگیرید و فرق بگذارید بین آداب و رسوم ؛ وسنت و مرحمت کرده ذهن خودرا از شعارهای حکومتی و ایدئولوژیک در این حوزه خالی کنید.) مجموعهای که رفته رفته با پررنگ شدن حضور مدرنیته در جامعه ایرانی هرچه بیشتر کم جان شده. در این سطح ادارکی مسائل جنسی سالم و ناسالم تعاریف مشخصی دارد و با اندکی توجه میبینم که تابویی هم ندارد. این تابوی سکس از کجا آمده به سطح سوم ادراکی از اخلاقیات جنسی برمیگردد. فرض میکنم که بااین اخلاقیات سنتی آشنایی داریم که بحث درآن خود فضایی مستقل میطلبد. طرفه این را داشته باشیم که عالم سنتی – به خصوص در بخش ایرانی اسلامی – نه از گناه اولیه سخنی دارد و نه ممنوعیتی در جماع و عاشقی. رابطه جنسی امری است طبیعی و حتی ممدوح! و دارای حدودی بسیار گسترده. اما سطح دوم ادراک ما از اخلاقیات جنسی برگرفته از حوزه فرهنگی غرب است و ریشه در تمام تحولات اجتماعی و فرهنگی و فلسفی غرب از روم ویونان تا قرون وسطی مسیحی و درنهایت تبلور پیدا کرده در سیستم عظیم فکری مدرن. یعنی یک عبارت گویا: اخلاقیات مدرن. این سیستم خود تاریخی تحولی دارد و ریشههایی درهم تنیده از اساطیر بونان تا اساطیر عبری عهد عتیق و تعابیر کلیسای کاتولیک از مسیحیت و بعد هم که دوران روشنگری آمیخته میشود با روحیهی فرانسوی و نژاد گل و در نهایت با اومانیتهی روشنگری آمیخته میشود و با ماسکهای اخلاقی طبقه بورژوازی یک سیستم پیچیده و چند لایهای را میسازد از مفاهیم اخلاقی که از سنت و معنویات گریزان است و سودای دیگر دارد. این اخلاقیات مدرن مانند دیگر ظهورات مدرنیته در جزیی از یک سیستم است که اومانیسم و انسانمداری در کنار سودانگاری در آن حرف اول را میزند. بازهم به همین اشاره بسنده کنیم واز طول کلام بکاهیم و اگر خواهانی داشت بماند برای بحثی دیگر. حالا می رسیم به روزگار خودمان و سطح سوم ادراکی که منش می گویم اخلاقیات معاصر ایران! ملغمهای عجیب غریب از بازماندههای ارزشهای سنتی، تفکر معنوی، تاثیرات مدرنیته به صورت یک صاعقه( ونه تجربهای تاریخی و فرهنگی)، کژفهمیها و ....... همین کافی است که نشان دهد در چه تناقضی غوطه میخوریم و چه طور هروقت که به اخلاقیات جنسی بپردازیم، چشم اسفندیاری داریم که نقطه ضعفمان میشود. همین تناقضات است که نمیگذارد فرق میان اروتیسم، نودیسم و پورنوگرافی را درک عمیق داشته باشیم. و حدود آنها و ریشهها و کارکردشان را بشناسیم. وقتی هم که با رمان چاه بابل سروکار داریم؛ از این منظر؛ گیرمیکنیم که اشاره و ایهام چاه بابل اروتیک است یا پورنو؟ در خدمت تفکر مستور در رمان است یا الفیه و شلفیه؟ ایهام و استعارهای دارد یا تنها در سطح است؟ امیدوارم کسی این جا از من نویسنده بپرسد خوب خودت چه میگویی و کدام طرف را میگیری؟( متشکرم که مرا هم دخیل کردید!) من هیچ نشانی از پورنوگرافی در چاه بابل نیافتم. حتی آن جا که مدام به سینه ها و مثلث برمودا اشاره میکند، من آن سه لایهی رمان را میدیدم که درهم تنیدهاند. در لایهی زیرین: این ماروت( یا هاروت) است که تمنای گناهالود هزارسالهی خودرا از ناهید میطلبد. پله به پله. ازلبها شروع میکند تا سینه و آخرسر به مثلث میرسد. جریان فتح قلعه است. فلیسیا ظهور ناهید است. ماندی که معلوم است و آرنولد هم که شوهر جاهل ناهید است. ازدواج با مرد آمریکایی و رفتن به آمریکا هم تاویل میشود به ستاره شدن ناهید در کهکشان؛ درجایی دور و دیگر غیرقابل دسترسی. در ظهوری دیگر تجلی ناهید و ماروت و شوهر می شود گرافینه و ایلچی و کریاکف. در لایهی میانی:واگویهی تمناهای مردشرقی است درگیر با پارادوکس پیشینه شرقی و زندگی پاریسی. و فیلیسیا هم زن مستقلی که راه خود میجوید و خوب میداند کجا باید استقامت کند. لایه رویی هم روایت یک رابطه عاشقانه در یک مثلت مندو آرنولد و فیلیسیا. در این لایه همه اشخاص تنها به خود و استقلال و کامجوییهایشان قرب میدهند. افقهایی مستقل که جایی باهم تلاقی کرده اند. کوتاه و زودگذر. حتی در آن بخش که هرسه ولوشدهاند روی زمین مقابل تلویزیون و گربه برآلت مندو لمیده و فلیسیا هم گربه را نوازش میکند. حتی اینجا نویسنده بیش از حد تاکید بر شرقی و شرم فرهنگیاش و تقابلاش با سلیقهی پاریس دارد.( فراموش نکنیم قلب فرهنگی غرب قرن ها پاریس بود و هنوز هم نیویورک نتوانسته این جایگاه را کامل تصرف کند.)
*** این وسط من نفهمیدم که چرا تاریک بودن از منظر سپینود ایراد است؟ آقا این نویسنده میخواهد از تلخیها بگوید. اگر این را ضعف بدانیم که باید بخش بزرگی از ادبیات بشری را بیاندازیم به قعر چاه! با کافکا یا دلقک هاینریش بل چه کنیم؟ با یک روز خوب برای موزماهی سلینجر؟ همین شازده احتجاب خودمان؟ یا حتی سرنوشتهای زیادی در آثار یوسا؟ سگ سپید گاری؟ هدایت؟ و هزار عنوان دیگر...
*** دوستی از کوندرای فارسی زبان گفت. نه این دیگر اغراق است. تنها وجه کوندرایی چاه بابل یکی روایت خشک و خالی جابجایی تابلوهای گرافینه و فیلیسیاست و شاید هم فرار ماندی به سوی سبکی بتواند کمی بارکوندرایی داشته باشد. اما دیگر هیچ نشانی از جستارهای فلسفی، تک گوییها، پرده دریها، روانشناسی فرویدی شخصیتها و...... دیگر ویژگیهای تفکر و تکنیک کوندرا را نمیتوانیم درقاسمی جستجو کنیم.
*** و اما دو گاف بزرگ رضا قاسمی در این رمان. اول آن که کاش قاسمی کمی احکام جزایی و قانون مجازات اسلامی را بالا پایین میکرد تا بفهمد که حکم سنگسار برای چه مواردی صادر میشود. حالا از اثبات زنا که خود تقریبن محال است بگذریم، سنگسار تنها در مورد هم آغوشی متاهلین و یا زنای با محارم صادر میشود. موارد دیگر به شلاق خاتمه مییابد. از طرفی قرب وارجی که برای برادر حداد رسم میکند و بعد تف شدناش نشان از بیاطلاعی او از ساختار روابط آن آدمها در آن سالها دارد. امثال برادر حداد ( ببخشید) هرگهی هم در آن سالها و بعدش خوردند همه لاپوشانی شد. تازه التفات این برادران به همسران شهدا یک وظیفه بود که از طرف امثال آقاها تاکید هم میشد. (کسی حمل بر بی احترامی به مقام انسانی داغداران جنگ نکند) ولی آن صحنهی سنگسار و رهایی ماندی –ماروت و بعد کوبیدن بلوک سیمانی بر سر ناهید زخمی که در لایه رویی می گذرد و ایهامی که نام زن(ناهید) با اسطوره و لایهی زیرین دارد، فضای بدیعی ساخته از همآوردی اسطوره و تفکر معنوی با شرایط زندگی معاصر. مثلن میتوان این چنین هم تاویل کرد که ربالنوع عشق و شهوت – ناهید – در بحران های معاصر سرکوب میشود. سنگسار میشود و هم او که کام دل میگرفته تیرخلاص را برسرش میزند! ...
*** حالا که سری به همه سوراخهای این رمان کردیم از گره فکری خودم هم چیزی بگوییم. حضور روژه لوکونت، ناتالی، ف و ژ، و حتی باکایوکای رازور آیا برای شما قابل هضم بود؟ مشخصات رمان: چاه بابل/ رضا قاسمی/ نشر باران سوئد/ متن pdf و html رمان در سایت دوات موجود است. http://www.rezaghassemi.org/davat.htm
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك نارنج سپینود رقص بربام اضطراب حقیقت و زیبایی باشما نیستم دوات، فیلترینگ ! نه پرشينبلاگ |
