زخمه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

برای هومن وطن‌خواه

 

می بینمش که زخمه بر دیوار می زند. رسم کهنه‌ای است. قدمت قرون دارد. از ماوا گرفتن در غارها بگیر – یا حتی قبل تر- تا تنهایی های دیگری که مقابل نیاز تن و جان دشنه ای می شوند نشسته در سینه وسر. حتی سیاه چال ها و هویت امروزی‌شان: انفرادی. یا حتی تکه ای از دیوار کنار تخت سه طبقه ی پادگان.

کمی کودکانه اش می شود فوران حس های جستجوگری که بچه را به خط کشی دیوار می کشاند.گاه خطی پرهیجان و گاه نقشی روایتگر. شکل دیگرش هم صورت مبتذل خلق و ماندگاری است در قالب یادگاری. حتی بر سنگ و آجر بنایی باستانی و کهن: نامی.تاریخی. خطی. ثبت لحظه در انگاری خرد و سخیف؟ صورت سانتی مانتالی هم دارد با یک جفت اسم غیرهمجنس یا حرف اول نام ها به لاتین و یک پنج وارونه که باید تداعی فوران محبت باشد: قلب.

مرد را می بینم که در ادامه‌ی کوچه باغ خاکی قدم برمی دارد. ییلاقی است با سبزی تیره‌ی کوهستانی که آب از عمق زمین می گیرد بیشتر، تا از آسمان! دره ای محصور میان حصار سنگی کوهستان. بی رودخانه‌ای حتی. آب هست، گاه زیاد هم می شود. اما همه جوشیده از دل زمین.

مردرا می بینم چشم دوخته به به خاک و سنگ کوچه که گاه نم آبی تکه ای را تیره کرده: لکه ای قهوه ای. دیوار در کنار این گذر رفته تا پیچ بعدی. دیواری سنگ چین شده که خود عمق باغ است و حصار نیست. در مقابل اما علفزاری است از باغی دیگر. در پیچ بعدی ایوانی کاهگلی با طاق ضربی و اندود شده با گچ سفید حضور دارد.در میان این ایوان در چوبی بلوطی با دو کوبه ی مفرغی جاخوش کرده. زیر ایوان با قوس جناقی دو سکوی سنگی است و در ادامه ایوان دیوار کاهگلی می رود تا در چوبی طویله که معلوم است سال ها با سقف کاهگلی فرو ریخته اش بسته مانده. مرد حالا نشسته بر سکوی سنگی و با قلوه سنگی بر دیوار زخمه می‌زند. چیزی انگار حک می‌کند. می‌کشد یا می‌نویسد؟

مرد را می بینیم.

زخمه می زند بر دیوار کاهگلی ایوان جلوخانه. بی شک در همنوایی این کوچه باغ های ییلاقی محصور میان کوه می شود در اندرون این موجود سلول‌های خاکستری سرش را زیر و رو کرد. شخم زد. خلواره های یاد به وضوح بر تلنبار پنج دهه _ یا بیشتر_ برق می زنند. جلوه می کنند:

 

اتاقی با ساز و نوا. آلاتی آویخته بر دیوار. کتاب هایی تلنبار شده بر پاره های چوب که بر آجرهای خام استوارند. مرد آغوش پرو پیمانی از زن دارد. ایستاده ، مقابل پنجره ای گشوده به باغ با آن سروها و چنارهایش. لب هایی که با جدال شهوتناکی بر هم گره خورده اند. زبانی که تمثیل وار رخنه می کند در دهان. نفس هایی تند و دستانی که بر بدن‌ها می لغزد. طوفانی از آمیختگی تن‌ها که شهوت اش درمرز هم آغوشی متوقف مانده است. تندباد بوسه گاه فرو می نشیند و آرامش پرسکوت دو نگاه را بهم پیوند می دهد. هزارها غم آمیخته در همنوایی این دو نگاه و دست زمختی که شلاله ی موهای سیاه را نوازش می‌کند.

 

بادکوهستان برگ ها را به نجوا می‌آورد.

مرد را می بینم که سنگ را رها کرده برزمین و قدم های سنگین بر خاک و خل راه می گذارد. هنوز می شود این هجوم سکوت را در تنهایی مرد کاووش کرد. میان همان خاکستری‌های تلنبار شده بر شش یا هفت دهه توالی روز و شب. یادواره هایی که زنده اند و ریشه دارند. نجوای برگ ها زمزمه ی همیشگی این یاد ها می شود که در جان نشسته اند. انگاره هایی همیشه زنده.

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
احسان

سلام.خوبی؟ وبلاگ زيبايی داری.پيش من هم بيا. تولدم رو تو وبلاگم جشن گرفتم. تو هم دعوتی... منتظرتم..

نيما (آذرخش سرخ)

سلام. باز در اين سکوهت موهوم گاه و بی گاه نسيمی و می وزد وبرگها خشک به ما يادآوری ميکنندکه صدا هنوز هست به ما می گويند که ما هنوز قادر به شنيدن هستيم.برخواهم گشت.

باران

بس کن خدا را ای چگوری بس/ ... / هر پنجه کانجا می خرامانی/ بر پرده های آشنای درد/ گويی که چنگم در جگر می افکنی اين است/ که م تاب و آرام شنيدن نيست/ اين است.

بهاره

تند باد بوسه گاه فرو می نشيند؟

بهاره

امان از طوفانی که متوقف می ماند فرهاد.

بهاره

ایستادن؟ آنهم در مقابل پنجره ای گشوده به باغ با آن سروها و چنارهایش؟ آنهم با آن آغوش پر و پیمان؟ آنهم در حال آن جدال؟

ahoor

راستی پشت جلد کتاب جهالت کار شماست ديگر .نه؟

ahoor

سلام. البته مقدمه نيز . گمان داشتم ولی برای اطمينان سوال کردم...برايتان در اولین فرصت ميل خواهم زد در رابطه با چند سوال تخصصی.