هذيانی در نبود تصويرم در آينه

باران می بارد. بوی پاییز، بوی نم سرریز می شود از لای پنجره با خنکایی دلچسب و صدای ریزریز قطرات آن دختر نداشته ام که می بارد بر من و همه زمین و خانه های این شهر. اویی هم که باید باشد نیست. شاید بیماری در خود کشانده باشدش. خبری نیست و هیچگاه بی خبر نبود. نگاه می کنم به آینه و تصویری نیست تا به من بگوید از خودم.  دلم می خواست می توانستم انگار کنم که این تصویر سکنا گرفته در لحظه هایی که دزدیده شده اند از دریدگی روزمره ی زندگی اش.  دلم می خواست انگار کنم که سامان گرفته برای هفته ای شاید. هفته ای که مثل یک سفر خوب و پر خاطره می آید و می رود و یادش تا همیشه می ماند در خاکستری خیالمان. عطر بهاری اش نیست تا در کلام جاری ام کند. نگاه کردم  به شگفتی وبا دقت بر این صورت و خطی دیدم  کشیده و محو. یادگار عذاب ها و تحمل ها و سکوت ها و جنازه هایی که به خاک سپردتشان. خطی محو از کناره ی پره ی بینی آمده تا گوشه ی لب و خطهایی دیگر زیر پلک چشم. همه مان اگر روزها را یکی یکی قتل عام کنیم از این دست خط زیاد داریم ولی کمتر است خطهایی با چنین تقدسی. انگارم می رود به آسمان و این خط را منطبق می کند بر زخم های ناصری.  خون دلمه بسته ای را ماند. .... تصویرم در آینه نیست و از همین اول کار بی طاقتی و نگرانی سرشارم می کند و مثل مار می خزد زیر پوست تنم. سرم را این ور و آن ور می کنم و از این پنجره به آن پنجره سرک می کشم و مدام مقابل این جعبه دنبال تصویر خودم در آینه می گردم که متناظر متشابه معکوس من بود و حالا نیست. سامان گرفته آیا؟ سکنایی یافته؟ یا من شده ام آن کنت ترانسیلوانیایی که مینایش با تصویرش از آینه – هردو باهم – گریختند و دندانهایی برای حفره ساختن بر گلوی آدم ها به جایشان آمدند؟ کجا را بگردم؟ همه ی این مجاز خالی می شود از همه چیز وقتی که من خودم را در آینه ام نبینم و سایه ام از من گریخته باشد. دیگر سیم ها و آنتن ها و ماهواره ها هیچ ذره ای را به حرکت نمی آورند در این دنیایی که من بی تصویر رهایش شده ام.  من که اهل معامله نبودم و حضرت ابلیس را هم جایی جاگذاشتم و جلو زدم ازو. پس تصویرم چرا نیست؟ هیچ نقاش پر اعجازی هم نقشی از من نزده تا من بمانم و او برود در گرداب زمان. تنها یادم هست که مدام چیزی در گوشم زمزمه می کرد: کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد. کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد. کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد.  آن هم در آن ده دورافتاده بعداز جنگ های داخلی و بعداز خاطره ی مبهم بولیوار. اما من نه سرهنگم و نه خاطره ای از تودرتوهای هزارتوی ژنرال دارم. پس تصویرم را چه شده؟ ساعت ها، ساعت ها می نوازند اما نه آن تیک تاک مالوفشان را. این بار نوایی است آمیخته به شاعرانگی و زنانگی و نویسندگی. ( ترا به خدا نگو که نمی دانی از چه می گویم و از کدام نوا و کتاب و تصویر پرحرکت حرف می زنم!) <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با یک حرکت ساده همه درها را بست. پنجره ها را کیپ کرد تا هیچ مجرایی برای من نماند و حالا رها شده ام در نگرانی نبود او که در آینه می دیدمش همیشه. به کلامی. به یادی. به صدایی.

 

پی نوشت:

دخترم باران که ببارد مدام. نیمه شب منتهی به جمعه هم که باشد. همدلی و همکلامی هم که مهر سکوت زده باشند و تصویرت هم از تو گریخته باشد... دیگر چه توقعی از هوهوی جغد می توان داشت؟

 

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

( آيينه ها ز بودن خود سير می شوند / وقتی که چشم های تو دلگير می شوند ). همين هم هست شايد که ديگر آينه ای نمانده تا بنماياندت عاليجناب جغد! آينه که شکست ديگر صداقتش را آن قدر گرفتار اغراق می کند که از تو می ماند چمدانی انباشته از پوست و گوشت و چشم و گوش٬ که هيچ کدام را کاری نيست با ديگری. چينی بند زن هميشه کار را خراب تر می کند. ای داد از اين بچه ی بازيگوش و سنگ پرانی های بی وقفه اش تا سر گور. قلعده ی بازی ست گويا. بازی و سرشکستنک هايش و بزرگ می شوی فراموش می کنی هايی که هرگز از ياد نمی رود. هرگز از ياد نرفته. هرگز از ياد نرفت.مهم ابر است و باد است و پاييز.

ناصر غیاثی

فرهادجان، ممنونم به خاطر توجه ات. قلم مستدام.

compote

سلام ای بوف! کمپوت هنوز نوشت هايت را نخوانده و قصد خواندن نيز ندارد. زيرا او حوصله ی خواندن اين گونه نوشته ها را ندارد. حمل بر بی نزاکتي نشود (زيرا تاکنون انسانی به نزاکت و ادب کمپوت پای به عرصه ی وجود ننهاده است) چرا که کمپوت ترجيح می دهد مطالبی را بخواند که صریحا منظور خود را به خواننده می رسانند... به هر حال کمپوت آماده است تا با مطالب سودمند و مفيدش موجب محظوظ شدن تو گردد

نیما(آذرخش سرخ)

سلام. اين دوست عزيزمون کمپوت آدم با مزه ايه! من که از نوشته هاشون خوشم مياد. ممنوم که سر زديد.

عسل بانو

زمان بارش باران دلم از غربت خورشيد ميگيرد و روز اقتابی هم دلم دلتنگ ابر سرد بارانيست.....خدايا من به دنبال چه ميگردم؟؟؟؟؟؟؟

نیما(آذرخش سرخ)

سلام رفيق جغد. بيا لانه ما هم سری بزن تا هم هويی! کنيم. هر چند قارقار کردن را بهتر بلدم اما هو گشيدن را هم دوست دارم ياد بگيرم.

ahoor

هو هويی ...هست ؟داشتیم به اين اوا خو می گرفتيم.

Naarenj

کوشی فرهاد؟ چرا نمی نويسی؟

چراغ خاموش

هزيانی هم آينه‌ای ميخواهد بدون خش تصویر شنوایش!!

بهاره

اینطوری نمی شه. باید بیایی و حرف بزنی. تا ابد که نمی شه ساکت موند و پاورچین پاورچین اومد و رفت. می شه؟