نه

دهانش را نزدیک گوشم آورده و زمزمه می کند: سایت شما را هم بسته اند؟ اما من که سایتی ندارم. می گویدهمان که یک چیزهایی می نویسی. ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می آیم چک می کنم. نه هنوز هوهوی جغد خطری برای این «گاوگندچاله دهان» ها ندارد. هنوز اینجا آن قدر چسناله های روشنفکری و حرف های غامض و صد پهلو هست که نظر «برادران» را جلب نمی کند. وقتی دور می زنم و کسب خبری می کنم می بینم که همان سیاست موش خوردگی و موش مردگی و با پنبه سربریدن و شناسایی کردن و بعد محکم بر فرق سر کوبیدن هنوز ادامه دارد.  خوب اراجیف ما در امان است. هنوز هم می‎توانیم بیاییم و سردر لاک خود فروکنیم و به تکرار سکوت را برشماریم و به هزاران سخن در خاموشی اکتفا کنیم: که آینه کرداری برجانیست...

دلم گرفته بود. از همه چیز و همه جا. از همه ی این سیاهی آرایش شده. از این کثافت عجوزه ای که ساخته اند و ساخته ایم( ماهم همگی مان در ساختنش شریک بودیم حتی با سکوتمان) و بعد این نامردان با هزار نام مقدس، سرخاب سفیدابش کرده اند و به خوردمان داده اند. می دانی؟ من از این که ایمان مردمان به سخره گرفته می شود و وسیله ای می شود برای قدرت مداری حضرات ، دیوانه می شوم. از این که نام مقدس نور می شود بهانه ای برای برپایی سیاهی و شبی که پایان اش محال می نماید و مشتی که بر دهانی می کوبد که سخن به گزافه نمیگوید.

یکی از شاگردانم که دانشجوی نقاشی در بهترین دانشگاه هنری پایتخت است و خیلی ها آرزوی رتبه‎ی دورقمی‎اش را داشتند و حالا با سرخوردگی مواجه شده یک آف لاین برایم گذاشته بود: اینکه اورکات را بسته اند به درک و اصلن هیچ اهمیتی ندارد ولی می خواستم بپرسم آخه ما چرا اینقدر خاک برسر هستیم؟

برای شخص او پاسخی داشتم اما اگر این سوال را گستره‎ای از ما از خودمان بپرسیم آیا جوابی هست؟ مدام می‎نالیم از سختی از سیاهی- هرکس در هر گوشه ای – فشار اقتصادی، بحران های اجتماعی که فقر و فحشا و ستم جنسی و سنی ساده ترینشان شده، استبداد سیاسی، سانسور فرهنگی،.... وهمینطور می شود نوشت و نوشت از سیاهی و افسردگی. همه اش هم بالاتر از حد و توان انسانی. چرا اینقدر خاک برسر هستیم؟ چرا اصلن باید اینجوری باشد؟

 

می دانی؟ ساده است. ساده است که سردر گریبان کنم و هوهوی جغدی خودم را سربدهم اما گاهی اوقات به خودم می‎گویم نکند که من هم با این ژست روشنفکری و کلی گویی و کل نگری پوسته‎ای ساخته‎ام برای پنهان کردن ترس خودم از فریاد زدن. از نه گفتن. نکند آن محافظه‎کاری کم کم در جان من هم رسوخ کرده و شده‎ام همان مترسکی که در جوانتری هایم مسخره‎اش می‎کردم؟ یکروز عادی که میان ترافیک خیابان‎ها و دود هوا قل قل می‎خوردم، احساس کردم که آن ترس مهوع خورده بورژوازی در من هم دارد می‎نشیند و اگر قرار باشد فلان نه را بگویم یا حداقل یک بیانیه اینترنتی را امضا کنم فکر صلاح خود به سرم می زند!!! سراسیمه آمدم و هرجا که می‎شد صدایم را همنوا کردم.( البته به دور از همه‎ی مسخره بازی هایی که پوسیدگان تاریخی به نام اپوزیسیون علم کرده‎اند!)

 

راستی کسی هست که بتواند بگوید چه جوری می‎شود نه گفت و انعکاس این نه را در بیکرانگی شب گم نکرد؟

 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
compote

سلام. اگر مطالب مرا بخوانی مطمئن باش که مغبون نخواهی شد.

LILY

ّهمیشه می گم آدمای پست اطراف ما خیلی اند. ولی ما که اینو می دونیم وخفه شدیم پست تریم. منفقط ۱۷ سالمه اما گاهی احساس می کنم مثل آدم۱۰۰ساله پیرم.بعضی چیزایی را که می بینم اصلا نمیتونم هضم کنم.خیلی جالب بود

ahoor

هيچ کس نمی تواند بگويد الگوی چگونه نه گفتن را ارائه دهد .اين به توان و درک هر فرد مربوط است و انعکاس آن را زمانه نشان خواهد داد.

ahoor

در ضمن چند تا سوال حرفه ای داشتم

mahtab

آقای فرهاد:خوب گفتيد...منم از اين شوخيایه مضحکه دور وبرم اصلآ خوشم نمياد..ولی فکر نميکنيد...حيفه اسم وبلاگتون رو جغد گذاشتيد: سپيد...قشنگتر نبود؟!.. .

باران

راستی راستی سايت شما رو بستن انگار.

Pendar

من اون نظر رو ندادم استاد فرهاد. يکی هسن با آدرس من نظر ميده نمی دونم چرا... اما من ديشب کلی نظر دادم راجع به اين مطلب . ولیDCشدم و نشد خلاصه. می خواستم بگم: نه گفتن های اين مدلی احتياج به يه چيز بزرگ داره در مرحله ی اول که نمی شه اسم برد. و يک عقل منطقی و جامعه ای با مسير درست و يکپارچه. متشکرم. اگه قابل دونستين به من سر بزنين. راستی من وبلاگ شما رو تو لينکام گذاشتم . ايرادی تداره؟

mahtab

سلام ،استاد عزيز ...بايد بگويم : من پندار نيستم..آقای نبی پور به من گفتند شما فکر ميکنيد من وايشان يکنفريم،من دوست او هستم و ما:هر دو به شما احترام می گذاريم...لطفآ منرا ببخشيد که url را فراموش کردم پاک کنم.

شلم شوربا

عمو جغد خوبم برای نه گفتن هوهوی تو در شب گم میشود یه سیمرغ نیاز است و افتاب و فریاد من و شما نمیتوانیم جوان دهه پنجاه ایران میخواهد و اندیشه های داغ.بی خیال کامنت ناامید کننده ای شدا