بعد از سالها

هروقت می خواهم بگویم که کاملن اتفاقی بود یاد عنوان کتابی از شیوا ارسطویی میافتم: امده بودم با دخترم چای بخورم...

منهم نمی دانم یکهو چطور شد که سر از اینجا در آوردم و دلم خواست چیزی قلمی کنم و حرفی بگویم. روزگاری گذشته که انگار دنیای من از این رو به اون رو شد. حالا منم و این خانه ی قدیمی که برایم پراز خاطره هست و بهترین های زندگی ام را شاید این جا پیدا کردم که خالص از ما بود و در اوج و انگار شمع قلم وجود ما آخرین پت پت های قبل از خاموشی خودرا اینجا زد و بعداز گذر روزهای سخت دیگر چیزی باقی نماند.

به هرحال خواننده ای که نیست. بگذار اینجا برای تنهایی خودمان ذرت پرت کنیم!

/ 1 نظر / 20 بازدید
نارنج

...